
ژوزفینا، جهان زیبا نیست
انسان زیبا نیست
کاش می شد سرت را به همه دیوارهای بعد از تولدت بکوبی
بی خود بشوی اما
برای انسان
سرودی نسازی بر دهلیزهای صلح...
بر گوشواره های مرگ رهایشان میکردی
تا عقوبت زیستن خویش را به تنهایی بر دوش کشند.
ژوزفینا،
سرودی بردار
و تا آخر انسان
فریاد بکش.
من سلام تو را به انسان نمی رسانم.
ژوزفینا جهان زیبا نیست....
ژوزفینا انسان زیبا نیست....
«ژوزفینا پاسکواله» زن 33 ساله ایتالیایی برای توجه جهانیان به صلح، با لباس سپید و پای پیاده به دور دنیا راه افتاد. او هنرمند و مدافع حقوق بشر بود و قصد داشت از میلان تا دارالسلام را پیاده برای تبلیغ صلح و دوستی طی کند. جسد برهنه و شکنجه شده وی در جنگل گوبز ترکیه پیدا شده است.
بازی عکسهای جوات بلاگرها در وبلاگستان به مذاقم خوش آمد و همه عکسهای جوات بچه ها را دیدم. انصاف نبود حالا که کودکی همه را دیده ام، بچه گیهای خودم را به کسی نشان ندهم.
اما بازی هفت آرزو. منتظر نماندم که کسی دعوتم کند چون آنهایی که مرا می شناسند می دانند که همیشه می گویم: مواظب آرزوهایتان باشید. عادت خوبی است که آرزوهایمان را از یاد نبریم.
1. من صلح و آشتی را دوست دارم و برای جهان و کودکان دارفور، غزه، صیدا، عراق، افغانستان و هر جایی که جنگ هست، صلح و آرامش آرزومندم.
2. دوستدار آزادی ام و آزادی همه آنانی که زندگی را از پشت میله های زندان می بینند و یا گرفتار خودکامگی دولتهایشان هستند، آرزومندم.
3. برای همه مردم سادگی و دوستی میخواهم.
4. کاش همه فاحشه ها، که بهترین لذتهایشان را می بخشند، یکروز واقعا لذت ببرند.
5. هیچ مرز جغرافیایی، زبانی، مذهبی، قومی و.. بین آدمیان نباشد.
6. غم نان برای هیچکسی نباشد.
7. خودم را یله رها کنم و بی هیچ دغدغه ای کتاب بخوانم، بنویسم، چای بنوشم، سیگاری بکشم و به ثانیه ها فخر بفروشم.
بعد از چند بار خانه به دوشی از وبلاگهایی که تنها دغدغۀ اصلی شان آزادی، جمهوریخواهی، اعدامها و زندانیان سیاسی بود، بارها شده است که دوستان از من می خواهند که وبلاگم را با اسم مستعار بنویسم و برای این نصیحت مشفقانه، دلایل موجهی هم دارند.
پیش از همه چیز از اینکه نگران من و سلامتی من هستید از شما ممنونم. ولی دوست دارم در اینمورد کمی با هم حرف بزنیم:
مگر من چه کاری انجام می دهم که باید با اسم مستعار و پنهان زندگی کنم؟ اگر به مستقل بودن و سلامت کار خودمان ایمان داریم لزومی ندارد که آنرا پنهان کنیم و حتی اگر قرار است مشکلی به لحاظ امنیتی ایجاد شود، نتیجه آن به شفافیت بیشتر کار ما ختم می شود. ولی اگر همیشه خودمان را پشت اسمهای مجازی پنهان کنیم تبدیل به انسانهای مجازی با ایده های مجازی خواهیم شد که هم به مه آلود شدن فضا کمک کرده ایم هم کسی ما را به رسمیت نمی شناسد. در ضمن اگر قرار باشد که روزی کسی از این خاک پا به فرار بگذارد، به یقین این وضعییت شامل کسانی است که جز به خیانت و خونخواری چیزی در چنته ندارند.
شاید باور نکنید اما بیشتر از هر چیز در بلاگستان فارسی از کسانی دلخورم که مثل قارچ هر لحظه یک وبلاگ ایجاد و با نام مستعار شروع به فحش و ناسزاگویی می کنند. کاریکاتور بی ربط می کشند، حرفهای زشت می زنند و جالب اینکه به چهارتا وبلاگنویس اسم و رسم دار هم لینک می دهند و می خواهند که خودشان را بالا بکشند.
یکی از دلایلی که از پن لاگ خارج شدم همین بود. کسانی که معلوم نیست از کجا آمده اند و اسمشان چیست خود را صاحب انجمن وبلاگنویسان کرده اند و پشت نام و اعتبار چند وبلاگنویس ساده، شروع به دادن بیانیه های تند و محکومیت اتفاقات سیاسی می کنند.
در هر صورت من در این کشور زندگی می کنم. اینجا نفس می کشم. کار می کنم. در مدرسه و دانشگاه همین کشور درس خوانده ام. کتابهایی که در این کشور چاپ می شود را می خوانم و شناسنامه من می گوید که من اهل ایرانم.... من می پذیرم که چالشهای زیادی برای یک انسان که در ایران زندگی می کند به لحاظ حقوق شهروندی و حق حاکمیت بر سرنوشت خویش، وجود دارد؛ اما به این مساله هم پایبندم که راه حل این مشکلات کارهای انتحاری، یک شبه و فحش و بیانیه نیست.
چه بسا همین حرکتها در ابتدای انقلاب باعث شد که تفکر ایدئولوژیکی حاکم، حالت دفاع از خود بگیرد و مقابله به مثل کند. امروز هم همین حرکتها باعث می شود که مدیران سیستمهای وبلاگها تحت فشار قرار گیرند و روند توسعه شبکه اینترنت در کشور با کندی صورت گیرد و یا بعضی از سرویس دهندگان اینترنتی که از قضا انسانهای متسامحی هم هستند، مجبور شوند که این قبیل فعالیتهای غیر قابل کنترل را حذف یا سانسور کنند.
دوستانی که مرا می شناسند می دانند که انسان محافظه کاری نیستم ولی این خصوصیت باعث نمی شود که فضای وب را به جولانگاه عقده های شخصی تبدیل کنم. همین نظر مرا واداشت که برای تئوریزه کردن روند دموکراتیزاسیون و بنیان سازی جنبش آزادیخواهی، دایرکتوری مقاله های روشنفکران را در وبسایتم جمع آوری کنم.
همین الان که گوشۀ دنج اتاق تاریکم نشسته ام، فکر کردن به سرنوشت دهها زندانی سیاسی و خانواده های آنان و بازماندگان قتلهای زنجیره ای رنجم می دهد و بیشتر از آن سکوت مردمی که بیخیال از همه جا تنها به معیشت خود و افزودن داشته هایشان می پردازند.
من رواج خشونت را به یکبار به پای حاکمیت نمی نویسم بلکه این ما هستیم که توان ایجاد فضای گفتمان را نداریم.
پانوشت: عکسی از تیم ویژه نامه هفته نامه حدیث قزوین

... و من به احترام سکوت یک دقیقه مردم
خواب چندش آور خدا
آیه های مشکوک
و یک بهشت در شعاع دید تسلیم، سرکوب
آرامش درسایه ی بی خویشی
افسانه آدم،
تهمت بی مقداری
که چوپانی خسته را
به هی هی فرومایگانی وا می داشت
که یوغ چوپانی بر گردن اش آویخته بودند
آیه های خاکستری
واژه های نانوشته خط خورده
خوابیده در سایه گاه خستگی اشراق
کشف و شهود
چشم سوم بی شعوری
به یقین چیزی نیامده
به ارتماس و تعمید مطهرات
... و به خود نیامده کسی میان خواب مدام
خدا خودآ خواندنها
خود را راندنها.

ناز گل بهاری نادیده، نشسته ای و با دو چشم گشوده در برهوت آگاهی، دستهای خورشیدت را به زمین می رسانی و به واژه می رسانی ام...
سرت را که بالا میگیری، یکی می بوسدت.
این خیلی خوب است ولی همین یکی بقول فروغ "در ذهن خود طناب دار تو را می بافد".
سال نو مبارک
وقتی من پیرتر و فرسوده تر می شوم، می خواهم صد سال سیاه نو نباشد.
صد سال به این سالها
من نمی دانم صد سال به کدامین سال؟
صد سال به این سالهای سرد و تکراری؟ بی حاصل و ممتد؟ سالهایی که جز فرسودگی هیچ سوغات دیگری ندارند.
این زمان نیست که می رود
من و تو و هزاران آرزوی دست نایافته است که در یک عبور ساده از زمان رنگ می بازد. گم می شود. می میرد.
زمان می ایستد و ما لنگ لنگان از برابرش می گذریم...
پانوشت: قرار بود جشنواره سرگرم کننده و جالب باشد ولی من انگار عادت کرده ام که مثل ته خیار، تلخی سال ام را به نوروز بچسبانم و ناخودآگاه از اینهمه سیاهی در جهان به مویه بنشیتنم.
راستش تا وقتی دروغ و زشتی و زندان هست من نمی توانم برای نوروز واژه برقصانم.

کاری از گروه همای مستان با صدای همای گیلانی
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای ميگساران
باده درساغرکنید توبه ی دیگر کنید
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران
یادی از آیین مستانی کنید
تا سحر پیمانه گردانی کنید
تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید
مست پنهانی کنید ای بیقراران
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران
عاشقان غوغا کنید بر دل شیدا کنید
یک نفس گر میتوان ساغر زدن
پس چرا اندیشه فردا کنید
پیمانه را احیا کنید ای بیقراران
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران