
من، امشب؛
نظاره گر همه ی تصویرهای همخوابگی
و بند شلوارم را با اخلاق کانت سفت بسته ام.
....
من، امشب؛
از مردانی که شلوارشان خيس شهوت است بيهوده ترم
و تو با خون قاعدگی ات صورتت را سرخ نگه ميداری...

من اگه خدا بودم ٬ شهر بم هرگز نمی لرزید
نیمه شب اون غنچه ی نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید
من اگه خدا بودم ٬ مادرهای دجله ی خونین نمی مردن
از فرات سرخ آلوده ٬ نو عروس ها ماهی مرده نمی خوردن
من اگه خدا بودم ٬ دخترهای اور شلیم و غزه و سیدا
جای حکم تیر و نارنجک ٬ ترانه می نوشتن روی دیوارها
هر کسی جای خدا بود ٬ شاهد این روزگار و این زمین زار
دست کم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار
اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود خشت اول من و ما
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
اگه کفر کلام من ٬ یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه بازیه واژه ست ٬ نمی بازم منه کافر
صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن
به گریه میرسه از درد دل سنگ و دل آهن
فقط ای کاش...
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
زویا زاکاریان
ما بر سفره ای خالی نشسته ایم.
نزدیک به پنج دهه از دورانی که دانشجو را "پیشتاز جنبش انقلابی" در سرتاسر جهان می پنداشتند می گذرد، پنج دهه ای که برای دانشجویان ایرانی شاید مسیر متفاوتی را طی کرد تا به جایی که هستیم برسد و اوج فعالیتش را در انقلاب 57 نشان دهد که برای اولین بار در تاریخ جنبشهای دانشجویی جهان منجر به سقوط یک نظام و تشکیل نظامی دیگر شود و سهمی از آنچه که " پیشتاز جنبش های انقلابی " نامیده می شد را پرداخت نماید. هر چند که با اشتباهات استراتژیکی همچون 13 آبان 58 و پرداختن بهایی گزاف چون وقوع انقلاب فرهنگی و آغاز دهه 60 نتوانست این موفقیت را به جشن بنشیند.
در تمامی این دوران قزوین بعنوان یکی از پایگاههای ابتدایی تفکرات چپ که در مبانی سوسیالیسم و حزب توده تعریف میشد و همچنین بعنوان یکی از خاستگاههای نوگرایی دینی و اندیشۀ موسوم به ملی و مذهبی نقشی اساسی در ساختار سیاسی کشور دارد و روشنفکران قزوین نقش اساسی را در بازیگردانی اتفاقات مهم این دوران ایفا می کنند.